نازنین !
نه از زیستن ، مراد نان بود
نه از با تو بودن ، غرض بستر و پستان و ران .
با این ساعات کبیسه چه کنم
که این دو دست ،آلوده ناتوانی اند-انصاف، گناهکار مپندارشان-
این لحظه ها هیچ شبیه چون منی نیست
چه رسد به لیاقت تو
تقدس پیوند مان هنوز ستودنی ست.
از بهر چاره
دیر گاهی ست مسافر سرزمینی ام
که شنیده ام در آن دور سو
دستها غروب نمی کند
و مردم به اعتبار نام و نان ،سایه هایشان قد نمی کشد
وقتی لب می گشایند، اندیشه شان لبخندست
آنجا چیزی از برای فروش نیست
نازنین !فقط خریدارند....
فرسوده می شوی میان گفته هایت
حیف، آنان که مرتب احمقانه کف می زنند
کولی های گرسنه دوره گردی هستند با وعده تکه نانی
و تو تمامت پس این فاصله بلورین خواهد ماند
بی آنکه آنها چیزی از تو شنیده باشند
بر اساس یک سوء تفاهم قدیمی
از نا فهمی خود با هیجان کف می زنند
امروز از برای تو
فردا برای دیگری
این قاعدگی، تقدیر نیست
قسمتی است از جنسیتمان
تا کودک لحضه هایمان از درد بگرید
و آنها هنوز مشغول کف زدن باشند...
امروز صد ساله شدم میان رویای رفتن
ماندنم مندرس ماند میان تابستان
و تو با چهره شبیه روز اول
وامانده ای میان راه با دو کودک
نیمی از من ، تمامی از تو
حیف ، حقیقت من از زیر برفها گل می کند
و تو ، اینجا، زاده تموزیته مانده چیزی شدم
که تو به آن دلخوش بودی
بوی زندگی گرفتم –مثل زباله های ساعت 9:00 -لابه لای این آدمک ها
چون دلقکی ... بگذریم،تو هنوز با رنگ رژ لبت مشکل داری؟
هیچ چیزی قباحت نداشت
نه چهره رنگارنگ تو
نه روزهای خاکستری من
ما فقط دو عابر بودیم
پشت به پشت هم...پائیز که میرسد
باران که می زند
کودکی ام زیرناودان خیس میشود
رهایم که میکنی
-عریان و زشت-
چمباتمه می زنم چون پدرم
- مردی که خاطره اش
آزرده میدارد مادرم را –
زیر این سایه سرد
به آتش میکشم ،دود می کنم دمادم این ناخواسته را...فرو می ریزد
فرو می ریزد
دیوار پیوندمان
و غبار که می نشیند
دوغریبه بیش نیستیم ...- دوستی تان که تمام شود -
خواهم افتاد......
آرشیدا
این سال هم با سبزه هایی که بوی نا و ماندگی می داد شروع شد
بر مزار بامداد نیز نرسیدیم
مردان دشداشه پوش از ته حلق عیدمان را تبریک گفتند
یاد حرف مادرم افتادم:
"دلت که بوی غربت گرفت ..."
مهم نیست
که خورشید عمود است
چون سایه ها درد نمی کشند
و کارون هیچ شبیه چالوس نمی شود
منتظر نوزادی هستم تا این همه شکوه را یکجا برایش بگویم ...
قصه دیگر شد...
.